تا حالا نشده بود جایی بروم که نتوانم حتی الفبایشان را بخوانم. ولی در اسراییل همهچیز به عبری نوشته شده. از اسم روی آبگرمکن بگیرید تا هشدار روی سیگار. البته خیلی جاها انگلیسی هم دارند و روی تابلوهای ترافیک عربی هم به این دو اضافه میشود.
اینجا پر است از آدمهای جواوجور از هر جایی که فکرش را بکنید. همه در یک چیز مشترکاند که یهودیاند. ولی درست مثل مسلمانها و مسیحیها طبیعتا هزار جور دسته و نژاد و مرام و مسلک برای خودشان دارند و اتفاقا جالب اینکه دربارهی هر کدام از این دستهها هم کلی استریوتایپ یا تصورات قالبی وجود دارند.

سیمور از پدر و مادری ایرانی زاده شده و در تل آویو صرافی و موبایل فروشی دارد.
کمی راجع به یهودیهای ایرانی بگویم. شاید باورتان نشود. ولی اگر همانجور که در ایران اسم یهودیها به عنوان آدمهای خسیس در رفته که با اینکه ثروتمندند هیچوقت چیزهای گران قیمت و درست و حسابی نمیخرند، اینجا هم کلیشهی راجع به ایرانیان دقیقا همین است. ولی خب، این دلیل نمیشود که یهودیهای ایرانی بدنام باشند. خسیس بودن هرگز به اندازهی دزد و دغل و دروغگو بودن بد نیست که ایرانیها در بسیاری از کشورهای و شهرهای دنیا به آن مشهور شدهاند. اینجا در تل آویو و اورشلیم که چند ساعت بعد خواهم رفت، هزاران ایرانی زندگی میکنند که یا خودشان در این چند سال بعد از انقلاب اینجا آمدهاند، یا اینکه اینجا به دنیا آمدهاند.
ولی بر اساس چیزهایی که یکی از بچههای دانشگاه که از نیویورک آمده بود امروز تعریف میکرد، یهودیهای ایرانیای که به اسراییل میآیند زیاد تشویق نمیشوند که به بچههایشان فارسی و فرهنگ ایرانی یاد بدهند و بیشترشان خیلی کم خودشان را ایرانی میدانند. ولی به نظر او یهودیهای ایرانی ساکن آمریکا از این نظر خیلی فرق دارند و هویت ایرانی بخش بزرگی از هویت اجتماعی و سیاسیشان را تشکیل میدهد. مثلا میگفت که یهودیهای نیویورک سه، چهار تا نشریه دارند ولی اینجا انگار چیزی نیست. (مطمئن نیستم البته. تصحیحم کنید.) این را قبلا هم در جستجوهای اینترنتیام دریافته بودم که ایرانیهای اسراییل زیاد همبستگی و انسجام ندارند و نمیشود یک اجتماع یا کامیونیتی حسابشان کرد.
ولی تا حالا هرجا که رفتم، چه اسراییلیها و چه ایرانیها، خیلی تحویلم گرفتهاند و خیلی مهربان و خوشبرخورد بودهاند. انتظار داشتم وقتی میگویم اسمم حسین است حداقل ملت کمی قیافه بگیرند و خم به ابرو بدهند از آنجایی که این اسم خاطرات موشکهایی را که صدام حسین ده، پانزده سال پیش به سرشان میریخت زنده میکرد. ولی تا حالا یک مورد هم ندیدهام. هرچند که رفت و آمد من بیشتر محدود بوده به مناطق نسبتا شیک شهر که معورف است بخاطر کافهها و رستورانهای خوبش. چیزی توی مایههای جردن یا فرشتهی خودمان که عمرا هیچ جور نمیتوانند نمایندهی اکثریت مردمی باشند که در تهران زندگی میکنند. ولی خب، یک چیزهایی هست که قشر بالا و پایین، باحال و بیحال، هنزمند و غیر هنرمند ندارد و همه کم و بیش دربارهی آنها نظر مشابه دارند. مثلا در ایران همه از صدام حسین متنفر بودند یا مثلا از مسعود رجوی بدشان میآمد. اینجا هم همه از صدام متنفرند و از حماس بدشان میآید. (نمیخواهم حماس را با مجاهدین خلق مقایسه کنم، در ضمن)
در این دو روز چند ایرانی جالب دیدم. اولی را موقعی که با لیسا رفته بودم پول عوض کنم و برای موبایلم سیم کارت بخرم دیدم. جوانی تپل و بامزه بود که پدر و مادرش ایرانیاند و خودش در اسراییل به دنیا آمده و بزرگ شده. خیلی بامزه و مهربان بود و لیسا میگفت که خیلی هم با انصاف و قابل اعتماد است.
مثل سیمور، با آن لبخند بیگناه و هیکل تپل و لباس بامزهاش، با آن عکس شیر عجیب رویش، اینجا خیلی زیاد است. ایرانیهایی که قرنها به خوبی و خوشی در ایران زندگی میکردند، ولی بعدا به دلایل مختلف به اسراییل آمدهاند و ماندهاند. بعضیهایشان هم طاقت دوری ایران را نیاوردهاند و پاسپورت اسراییلیشا ن را پس داده و به ایران برگشتهاند. مثل مادر یکی از دوستان بچههایی که امروز بعد از جلسهی دانشگاه تل آویو با هم ناهار میخوردیم. اینجا ایرانی بودن خیلی خیلی عادی است.