خشایار بیگی (که نه رفیق شریتمعداری و مصباح است و نه عامل جمهوری اسلامی، بلکه دارد در برکلی دکترا میگیرد) بحث خیلی مهمی را دربارهی گفتمان غالب «حقوق بشر» از دید فلسفی و شناختشناسی شروع کرده که واقعا این روزها جایش در صحنهی روشنفکری ایران خالی است. آن هم در این همهمه و جنجالی که امثال هادی قائمی و عبدالکریم لاهیجی و شیرین عبادی و مهرانگیز کار و فریبا داودی و دیگران با کمکهای مادی و سیاسی/رسانهای وزارتهای خارجهی آمریکا و هلند و فرانسه و آلمان و سوئد و نروژ راه انداختهاند.
البته بحث او زیاد به اقتصاد سیاسی این گفتمان وارد نمیشود و کاملا هم قابل درک است. ولی نقد تئوریک شناختشناسانه و در عین حال صریح او چیزی است که این روزها ارزشش از مروارید غلطان هم بالاتر است و باید مطرح شود و توسط همه بحث شود و خوشحالم که خودش هم دارد برای این کار انرژی میگذارد.
برای همین از همهی علاقمندان، چه مخالف و چه موافق، میخواهم که وبلاگ او و کامنتهایش را دنبال کنند و در وبلاگهایشان هم اگر نظری مفصلتر دارند بنویسند. بخصوص نوشتههای پایین او را بخوانید:
فقط امیدوارم حمایت من از خشایار و نگاهش باعث نشود که بیزنسمنها و بیزنسوومنهای شاغل در بیزنس حقوق بشر او را هدف حملههای آشکار و مخفی خود قرار دهند و او را وادار به غلط و توبه یا حداقل فخش و فضیحت به من کنند. البته فحش دادن به من که دیگر قدیمی و تکراری و دمده شده و این روزها هرکس میخواهد به نان و نامی برسد، حتی کسانی که خودشان را دوست و همفکر من میدانند، اولش چهار تا لگد هم نثار من میکند. حالا چه با ربط، چه بیربط.
به هر حال من پوستم کلفت شده است و اگر قرار است خشایارخان برای امنتر کردن بحثش چهار تا لگد علنی هم به من بزند اشکالی ندارد. مهم این است که بحثش را با همین شجاعت و صراحت ادامه دهد و از شعبانبیمخهای بیزنس ثروتمند حقوق بشر نهراسد.