کنفرانس سنت اندروز تمام شد و چون این چند روز اینترنت درست و حسابی نداشتم چیزی ننوشتهام. ولی خیلی آخر هفتهی خوبی بود و بجز اینکه چند دوست قدیمی را دیدم، دوستان جدیدی هم پیدا کردم و یک دوست نادیده را هم بالاخره از نزدیک دیدم.
ولی بجز کنفرانس، خود شهر کوچک سنت اندروز هم که در اسکاتلند است نه انگلستان (من این اشتباه را یک بار به طرز بدی کردم و بدجوری ضایع شدم)، خیلی جای جالبی بود. اولا آسمانش از ساعت نه شب تا پنج صبح در یک وضعیت سحر/غروب جالب است که به آسمان یک رنگ آبی تیرهی خیلی رویایی میدهد و همینطور باعث میشود آدم خیلی کم بخوابد. دیگر هم ساحل قشنگش بود و هوای همیشه بهاریاش که در طول روز سه فصل بهار و تابستان و پاییز را با هم داشت. شهرش هم خیلی نقلی و آرام بود و این دوتا خصوصیت به آدم اجازه میداد به قدیمی بودن ساختمانها و خیابانهایش بیشتر از معمول پی ببرد.
تمام این تجربههای دوستداشتنی یک طرف و تجربهی ترسناکی که در همان دقیقهی پیاده شدن از قطار در ایستگاه لوکارز (Leuchars) در بدو ورودم به شهر اتفاق افتاد، یک طرف. ایستاده بودم به انتظاراتوبوسی که به مرکز سنت اندروز میرود افق سبز و قشنگ روبرویم را نگاه میکردم که یک دفعه دوتا هواپیمای جنگی کوچک ولی خیلی پیشرفته و ترسناک نیروی هوایی انگلیس در ارتفاعی خیلی کم از سمت چپ ظاهر شدند. آنقدر نزدیک بودند که میتوانستم کلهی خلبانهایشان را ببینم و زوایای تند و تیز بدنهی سیاهش را تشخیص بدهم. آنقدر سریع و پر سروصدا و آشکار بودند که بدنم را از آن خشونت عریانی لرزانند.
در ذهنم تصور کردم که مثلا در تهرانم و همین الان است که یکی از بمبهای به وقاحت آشکارشان را جلوی چشم من ول میدهند و آتش آنها تا مغز استخوان مرا میسوزاند و به دههها متر آنطرفتر پرتاب میکند. ناخودآگاه تمام تنم مورمور شد و حسی را به یادم آورد که در زمان موشکباران تهران یکبار در آسمان بالای سرم، موقعی که در حیاط مدرسهی نیکان ایستاده بودم تا جزوههای درسیام را در زمان تعطیلی بگیرم، دیده بودم: یک نقطهی درخشان طلایی که با سرعت وحشتناکی به پایین میآمد و در وسط راه ناگهان به سه نقطهی درخشان مجزا تقسیم شد که هر کدام به سمتی از تهران با شتاب میرفتند و من با دهان باز ایستاده بودم و در خیالم یکیشان را میدیدم که با شتابی هولناک مستقیما به طرف نوک دماغ من میآید و هوا را بیرحمانه میشکافد. چند ثانیه بعد صدای انفجارهای خفیفشان در دوردست خیالم را پاره کرد و فهمیدم که سالم ماندهام.
نزدیکی مکانی پایگاه هوایی ارتش بریتانیا به شهری دانشگاهی که کنفرانس انتروپولوژی دربارهی ایران گذاشته بود، یادآوری تلخ و طعنهآمیزی (Ironic) است از رابطهی تنگاتنگ دانش و قدرت بود. انتروپولوژی دانشی است که از نطفه برای بالابردن توانایی زورگویان اسعتمارگر در کنترل زیردستان استعمارشدهشان به دنیا آمده است و با وجود اینکه امروز از بسیاری از رشتههای دیگر علوم انسانی کمترین پیوند تنگاتنگ را با قدرت لخت نواستعماری دارد، ولی حاصل کارش هنوز -- حداقل بطور غیرمستقیم -- در خدمت همان کسی است که تصمیم میگیرد آن فرشتههای مهیب و سریع مرگ را با بمبها و موشکهایشان به سمت بغداد و کابل و بیروت بفرستد. (تصادفی نیست که ارتش آمریکا دهها انتروپولوژیست در عراق و افغانستان استخدام کرده است.) اگر رابطهی صلحآمیزترین رشتهی علوم انسانی با آن هواپیماهای جنگنده تنها با همین یکی دو تا واسطه است، وای بحال بقیهی رشتههایی که ما فکر میکنیم در خدمت بشریتاند.
من دارم فکر میکنم که به عنوان یک اعتراض سمبولیک به این رابطهی تلخ، پایاننامهام را تنها به زبان فارسی بنویسم و به دانشگاه بدهم. باید با استادم صحبت کنم.